تبلیغات
من و یک پری دریایی - مطالب آبان 1389
نامه ها و حرف های یک دختر دبیرستانی...ساحره ی افسانه ای....

نگارش در تاریخ دوشنبه 10 آبان 1389 توسط من و خودم

 

شهر ما در دست شاه بوده و دو خان ان را اداره میکردند: طاهرخان و رحمان خان

بعدها که شهر از دست شاه تبدیل به یک شهر شد زمین ها تقسیم شد و به مردم رسید وبه هر پسر بالای 18 سال قطعه ای زمین با سند رسید در حالی اگر مثلا پسری میخواست به خارج برود و درس بخواند به سند احتیاج داشت و خانواده اش به شهر ما می امدند زمین میخریدند وسند را میبردند

شهر ما سیادن(سیادهن) نام داشت وزبان ما تاتی وتات هستیم (البته من دورگه ام) در لغت نامه دهخدا از تات ها نام برده شده است.

شهر ما شهر انگورهاست حال اگر گفید نام فغلی شهر ما چیست ؟ اگ این را ندانید وافعا نادانید

چون میدونید مونترال در کجای دنیاست اما این شهر را نمیشناسید

لظفا پاسخ خود را در نظرات بگویید

این نشانه ی اگاهی شماست





نگارش در تاریخ دوشنبه 10 آبان 1389 توسط من و خودم

 

 

با بچه ها نشسته بودیم .........

یکی از بچه ها گفت عاشق 206 سفیده همه چیزش سفید باشه ماشینش اسپرت خودش اسپرت ما هم مخندیدیم

او ادامه داد: البته در رویام بی ام و دوست دارم اما میدونم بهش نمیرسم اما میدونم که به این 206 میرسم.....

و من که عاشق پورشه هستم (لامبورگینی هم دوست دارم) گفتم میخوام با پورشه درست مثل الیس(در توایلایت :ماه نو قسمت اخر که با پورشه ی زرد میرن دنبال ادوارد) با همون تیپ :عینک وروسری ......

(البته میدونستم باید یه توکه پا برم خارج پورشه خوب پیدا کنم بیارم وبعد دیدم بهتره از خیرش بگذرم وبه این که موهامو مثل الیس درست کردم اکتفا کنم) وبعد هریک چیزی گفتیم من ودوستم یکی رو سرکار گذاشتیم وگفتیم زهرا عاشقه..........واون اصرار کرد وما گفتیم عاشق ادوارده و بله اون اشتباه فهمید ورفت به زهرا گفت تو عاشق عبدالله هی؟ وما خندیدیم و زهرا چشاش گرد شد ما هم گفتیم منظورش ادوارده . دوستم تایید کرد وگفت : اره (تو فیلم توایلایت)

از ان وقت اسم ادوارد شد عبدالله

یک روز هم که دوستم به مدرسه امد وباران می امد به من گفت : کیانا من احساس بلا (بازم تو توایلایت) رو دارم که میخواست بره مدرسه بارون می اومد منم از خنده مردم وگفتم اون هم ادوارده ...(اخه سفیده ودندوناش وفکش مثل خون اشام هاس اما مهربون وباامزه ست) خلاصه منم الیس شدم دیگه ............ ودریافتم که دندونای نیش من تیز تر از بقیه است و من از خون بدمم نمی یاد...................

 

 





نگارش در تاریخ دوشنبه 10 آبان 1389 توسط من و خودم

اولین داروخانه شهر ما

 

اولین داروخانه ی شهر ما متغلق به پدربزرگ من بود بنام داروخانه مرکزی که تا الان که دست پدرم است

40 سال سابقه دارد بله 40 سال شهر ما خودش بیش از 7 هزار سال قدمت دارد

به خودم می بالم چون من هم روزی راه پدرم را ادامه خواهم داد

از زمانی که بدنیا امدم دوست داشتم داروساز شوم یا نویسنده

اما حالا که بیشتر فکر کردم میخواهم کار بزرگی انجام دهم

جسم من در این شهر کوچک وکشوری فقیر اما دارای تاریخی غنی  گویی چسبیده است

اما روحم  پرواز خواهد کرد روزی ....میدانم

من ان نیستم که میپنداری من ان هستم که فکر میکنم (اینو خودم گفتم؟ یا از جایی شنیدم)

بهرحال این جالب نیست

اولین داروخانه....................